شعر از مسیح جان تا مسیح جهان کاری از شاعر جوان آقای مصطفی عمانیان.

یک ترجیع بند شامل 5 غزل که در 5 پادکست زیر میتوانید بشنوید:

 


دریافت

 

 


دریافت

 


دریافت

 


دریافت

 


دریافت

 

 

دریافت همه فایلها (بعلاوه 5 نمایش رادیویی کوتاه)
حجم: 17.9 مگابایت

 

 

متن شعر:

 

بسم ربّ الحسین(ع)

دمِ مسیح که آمد قلم به هوش آمد
لبِ پیاله گرفتیم و باده … جوش آمد

ز فیضِ دامنِ مریم… اگرچه باکره بود
حدیثِ علّم الاسماءِ حقّ به گوش آمد

به حکمِ ما قتلوه و به داغِ ما صلبوه…!
ببین که از لبِ تعمیدِ خون خروش آمد

گِلِ مسیح به دستانِ عشق آدم شد
اشارتی که ز چشمانِ می فروش آمد

حدیث مردی و افتادگی بخوان چو مسیح
که با صلیبِ شهادت به روی دوش آمد

به معجزاتِ مکانی که شرقِ عالم بود
حجابِ غرب دریدیم تا سروش آمد…

هلا که راهِ طریقت هزار فرقه شود
چو عصرِ روز دهم پیرِ خرقه پوش آمد

که عاشقان همه آیینه های یکدگرند
پیاله نوشِ هم و مبتلای یکدگرند

 

قسم به عهدِ جدیدی که شرحِ حال شده
وفا به عهدِ قدیم از ازل محال شده

گرفت سیبی و بوئید و سرخی اش را برد
و هر چه مانده از لحظه زرد و کال شده

امانتی است که از بعثت نبی(ص) داریم
به شانه های نحیفی که همچو دال شده

مسیح(ع) معجزه ی آخرالزمانِ خداست
چو نقضِ غیر نموده … همه کمال شده

به رودِ نیل تمنای غرقِ موسی نیست
رفیقِ خضرِ شده… چشمه ی زلال شده

عروج می کند از صحنِ مسجد الاقصی
مدد گرفته و لبریزِ پرّ و بال شده

به گوشِ منتظرانش بشارتی برسان
پس از فراق کنون نوبتِ وصال شده

که عاشقان همه آیینه های یکدگرند
پیاله نوشِ هم و مبتلای یکدگرند

 

نمی کنند به انجیل ختمِ قرآنی
طریقِ عیسوی و شیوه ی مسلمانی

که هر دو از سرِ یک خُم شراب می نوشند
چرا کنند به صد فرقه نقصِ پیمانی

مگر نیامده یوسفِ زِ چاهِ تنهایی
به مصرِ شوکت و روزِ وصالِ کنعانی

چقدر اشک بریزیم و ندبه برخوانیم
ظلمتُ نفسیِ پیدا و کفرِ پنهانی

غریو و دادِ تظّلم جهان شمول شده
نمانده پیکره و روحِ خسته را جانی

بخواه دستِ عدالت که چاره ساز شود
تمام عمر نزد جز به خونِ دل نانی

تمام می شود این درد های بی درمان
به یُمن مرهمی از زخمِ نابِ حیرانی

که عاشقان همه آیینه های یکدگرند
پیاله نوشِ هم و مبتلای یکدگرند

 

چه خوب قسمتِ ما ذرّه ای جگر باشد
نصیب و روزیمان بلکه بیشتر باشد

حواریونِ مسیحای درد پیمائیم
که در صحیفه ی مان رزقِ چشمِ تر باشد

گرفته ایم ز دستانِ خضر حرزی که
در آن ز آب حیات و جنون اثر باشد

صلیب جلوه ای از اتفّاقِ گودال است
به این اشاره… دلِ عاشقی اگر باشد

نمی دهند به هر ناکسی تمنّا را
طریقِ قُرب دلِ خون و زخمِ سر باشد

شبِ فراق به صبحِ وصال مایل شد
وصال از برکاتِ دمِ سحر باشد

رواقِ باغ که داغِ چراغ ها دیده
دوباره روشنِ چشمانِ منتَظَر باشد

که عاشقان همه آیینه های یکدگرند
پیاله نوشِ هم و مبتلای یکدگرند

 

بگیر دامنِ صدّیقه وارِ مریم را
بنوش جامِ مسیحاییِ دمادم را

بخوان به سجده لکَ الحمدُ حمدَ ساقی را
سلوک می دهد این اتفّاق… آدم را

بزن به سینه ی سرخ و کبودِ رویایت
شریکِ واقعه کن سینه های پر غم را

ببار… گریه برای فراقِ تو خوب است
به اشک بار بده شطحیاتِ مبهم را

بیا برای خودت چاره ی مهیا کن
ببر ز بزمِ جنون فیضِ هر دو عالم را

بمان به پای علم… دست هم اگر دادی
زمین نذار بیفتد ز اوج پرچم را

برو کنارِ تمامِ پیاله ها بنشین
که مستِ باده ببینی شبِ محرم را

که عاشقان همه آیینه های یکدگرند
پیاله نوشِ هم و مبتلای یکدگرند